خدایا نام تو ما را جواز و مهر تو ما را جهاز!
الهی آفریدی رایگان روزی دادی رایگان بیامرز رایگان که تو خدایی نه بازرگان .الهی بر
عجز خود گواهم و بر بیچارگی خود گواهم خواست خواست توست من چه خواهم.
دانایی ده که در راه نیفتیم بینایی ده که در چاه نیفتیم بنمای رهی که رهنماینده
تویی بگشای دری که در گشاینده تویی من دست به هیچ دستگیری ندهم
کایشان همه فانی اند و جاودان تویی.
گاه حس می کنم که سپیده دمان خواهم مرد.
شب است و سکوت است و رویا ناگه صدای درب همه را در هم می شکند با بهت و
حیرت میزبان ناخوانده ترین مهمانی می شوم که مرا بتدریج در بر می گیرد همچون
برف که تن عریان درخت را می پوشاند آه چه لباس سردی .
خوب می دانم مرا زین تقدیر مکتوب گریزی نیست و به ناچار باید تن را برای همیشه
به آغوش سردش بسپارم.
آری می دانم که دیگر هیچ سپیده دمی را نخواهم دید و من در آن تاریکی همانجا که
شب هیچگاه به پایان نمی رسد تا بتوانم خورشید و فردایی را لمس کنم با همان
ظلمت برای همیشه خواهم خوابید.
زمانی که مرگ فرا می رسد بی شک آخرین لحظات عمر من است و روح مرا مجال
هیچ جولان نیست.
زمانی که مرگ فرا می رسدخوب می فهمم که بودن را دیری نمی پاید.یعنی عشق
زندگی عزیزان همه و همه برای آخرین بار خدانگهدار.
آری من می میرم تو می میری همه وهمه خورشید ماه زمین ستارگان و حتی
کهکشانها با تمام عظمتشان خواهند مرد.
تنها چیزی که باقی خواهد ماند
خداوند عشق است که برای همیشه ابدی خواهد ماند.

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت
21:49 |