تبليغاتX
                                                                                                                  عشق پاک ما
عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود.


عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند.


عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود.


عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.


عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد.


عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است.


عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود.


عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه.


عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد.


عشق.........

 


عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنی را می رساند ولی معنی آن

گفتنی نیست

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 14:12 |
عزيز من، ميخواهم برايت يك نامه عاشقانه بنويسم و در آن بگويم كه چقدر دوستت دارم و چقدر ميخواهم كه هميشه با من بماني و هيچگاه تنهايم نگذاري، اما ناگهان متوجه شدم كه در عشق ما كه اينگونه حرفها جايي ندارند! عشق ما يك عشق پوياست، عشقي كه هر روز نياز به تولدي دوباره دارد و هيچگاه بيكار نيست و هيچوقت از تنبلي چاق نميشود. عشق ما اگر روزي طلوع نكند، ميميرد. عشق ما عشقي است فراتر از فداكاري و وفاداري و اجبار... براي همين بجايش ميگويم، عزيزم، با من بمان فقط تا روزي كه لياقتت را دارم. و اگر روزي احساس كردي كه من لياقتت را ديگر ندارم، حتي اگر مطمئن بودي كه هيچ كسي را در تمام دنيا بهتر از من براي خودت هرگز پيدا نخواهي كرد، تنهايم بگذار و دقيقا همين را هم از من بخواه... دوستت دارم چون تا وقتي با تو هستم، بهتريني هستيم كه ميتوانيم "من و تو" باهم باشيم. عاشق تو محمد lovelovelovelove..................

 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 21:22 |

خدایا نام تو ما را جواز و مهر تو ما را جهاز!

الهی آفریدی رایگان روزی دادی رایگان بیامرز رایگان که تو خدایی نه بازرگان .الهی بر

عجز خود گواهم و بر بیچارگی خود گواهم خواست خواست توست من چه خواهم.

دانایی ده که در راه نیفتیم بینایی ده که در چاه نیفتیم بنمای رهی که رهنماینده

تویی بگشای دری که در گشاینده تویی من دست به هیچ دستگیری ندهم

کایشان همه فانی اند و جاودان تویی.

گاه حس می کنم که سپیده دمان خواهم مرد.

شب است و سکوت است و رویا ناگه صدای درب همه را در هم می شکند با بهت و

حیرت میزبان ناخوانده ترین مهمانی می شوم که مرا بتدریج در بر می گیرد همچون

برف  که  تن عریان  درخت را می پوشاند آه چه لباس سردی .

خوب می دانم مرا زین تقدیر مکتوب گریزی نیست و به ناچار باید تن را برای همیشه

به آغوش سردش بسپارم.

آری می دانم که دیگر هیچ سپیده دمی را نخواهم دید و من در آن تاریکی  همانجا که

شب هیچگاه به پایان نمی رسد تا بتوانم خورشید و فردایی را لمس کنم با همان

ظلمت برای همیشه خواهم خوابید.

زمانی که مرگ فرا می رسد بی شک آخرین لحظات عمر من است و روح مرا مجال

هیچ جولان نیست.

زمانی که مرگ فرا می رسدخوب می فهمم که بودن را دیری نمی پاید.یعنی عشق

زندگی عزیزان همه و همه برای آخرین بار خدانگهدار.

آری من می میرم تو می میری همه وهمه خورشید ماه زمین ستارگان و حتی

کهکشانها با تمام عظمتشان خواهند مرد.

تنها چیزی که باقی خواهد ماند

خداوند عشق است که برای همیشه ابدی خواهد ماند.

GOD

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 21:49 |
اي نفس من ! براي كه سوگواري ميكني در حاليكه از ضعف من آگاهي ؟ تا كي در خواب به سر ميبري در حاليكه براي به تصوير كشيدن خواب هايت چيزي جز سخن آدمي نداري ؟

 
بنگر اي نفس من ! چگونه عمرم را براي گوش فرا دادن به تعاليم تو سپري كرده ام ؟ بنگر اي عذاب دهنده ي من ! اينك قدرتم را در جستجوي تو از دست داده ام . قلبم مُلك من بود و اينك برده ي تو شد . صبرم مونسم بود و اينك مرا سرزنش ميكند . پس به چه چيز طمع ميكني ؟ خويشتنم را انكار كردم و لذات زندگيم را ترك گفتم و عظمت عمرم را رها نمودم ... چيزي يا كسي جز تو برايم باقي نمانده است . پس با عدل دادگري كُن يا از مرگ بخواه تا مرا رها سازد .

 
بر من رحم كُن اي نفس ! تو و عشق يك قدرت متحد هستيد ... من و ماده يك ضعف جدا از يكديگر هستيم ... آيا نبرد ميان قدرت و ضعف طول ميكشد ؟

 
بر من رحم كُن اي نفس ! خوشبختي را از دور دست ها به من نشان دادي . تو و خوشبختي بر روي كوهي بلند ... من و نگونبختي در اعماق دره ها ... آيا چيزي در ميان بلندي و پستي وجود دارد ؟

 
بر من رحم كُن اي نفس ! زيبايي را براي من آفريدي آنگاه آن را پنهان ساختي . تو و زيبايي در نور ... من و جهل در تاريكي ... آيا نور و تاريكي در هم مي آيزند ؟

 
اي نفس ! پيش از پايان براي پايان شاد ميشوي ... تو با شتاب به سوي ابديت گام بر ميداري و اين جسم آهسته به سوي فنا ميرود . نه تو آهسته ميروي و نه او شتاب ميكند .

 
اي نفس ! اي منتهاي نگون بختي ! تو به سوي آسمان ميروي و اين جسم به سوي پستي ها كشيده ميشود ...نه تو او را تسلي ميدهي و نه او به تو تهنيت مي گويد و اين همان دشمني است .

 
اي نفس ! تو سر ا پا حكمتي در حاليكه اين جسم تهيدست است . نه تو با او تساهل مي كني و نه او از تو پيروي ميكند و اين بدترين رنج است .

 
تو در آرامش شب به سوي معشوق ميروي و او را در آغوش ميگيري و اين جسم براي هميشه اينجا مي ماند و كُشته ي شوق و جدايي مي شود .

 
بر من رحم كُن اي نفس ! ! !

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت 22:1 |