یاد اون روزای خوب بچگی
که تو ناودونامون آب می دوید
تا که خورشید با من و تو قهر می کرد
تو چشای خسته مون خواب می دوید
واسه گنجشکای باغ همسایه
پاییزا دون می پاشیدیم من و تو
روی تخت ایوون مادربزرگ
عکس قلیون می کشیدیم من و تو
می دویدیم زیر بارون مثل باد
با یه گردو می زدیم پر تو هوا
با یه قاچ هندونه میشدیم جه شاد
غروبا که قهر بودیم کنج حیاط
می کشیدیم از ته دل یهو یه آه ...
با اون دستای کوچک کنار حوض
کف صابونا چه خوب حباب می شد
تا یکی دو قطره بارون می اومد
سقف خونمون چه زود خراب می شد
دم ظهراکار من بود تو حیاط
روی دیوار نشونه غلط زدن
تا بگیم کدوم یکی بلندتریم
تند و تند جر می زدیم تو خط زدن
حالا دیگه واسمون فرق نداره
که عمو نوروز توی بغچه اش چی داره
حالا دیگه تا توی حیاط می ریم
مامانا می گن یواش صدا نره
موج خندتون یهو هوا نره
بابا گفته که داداش مردی شده
دیگه زشته دنبالش قطار بشیم
دیگه حتی نمی شه یکی یکی
رو شیار شونه هاش سوار بشیم
گفته من دیگه دارم بزرگ می شم
نباید جلوش پامو دراز کنم
با صدای گاری لبو فروش
بدوم پنجره ها را باز کنم
حالا ممد پسر همسایمون
که شب عیدا می کردن کچلش
روشنک دختر بقال محل
که عروسک می گرفت تو بغلش
یاسمن اون که می خواست مامان بشه
اون که نون خشکیده هارا نم میزد
خاله بازی که شروع می شد یهو
علی جرزن بازی رو بهم میزد
حالا دیگه همشون بزرگ شدن
همشون سری کشیدن تو هوا
همشون قد کشیدن آدم شدن
دیگه پیداشون نمی شه این ورا...
حالا اون بچه محل های قدیم
نمی یان به شیشمون سنگ بزنن
وقتی که دعوا بشه لج بکنن
به گیسای بافته مون چنگ بزنن
حالا دیگه خوب می فهمم که چرا؟
موش موشک آسه می ره آسه می آد.
می دونم هر کی بخواد نون بخوره
صبح میره آخر شب خسته می آد
دیگه حتی نمی شه باورشون
که باید چشمهاشونو وا بکنن
حرفشون اینه که تا تو خواب باشی
آدامای کوچه رو سیر می بینی
نه که آسمون باهات قهر می کنه
نه کسی رو دیگه دلگیر می بینی
من دیگه دوست ندارم بزرگ شم
نمی خوام از کوچمون فرار کنم
نمی خوام پشت سر بچگی هام
یه عالم حرفهای بد قطار کنم
که بگم اون روزا که بچه بودیم
هیچ از زندگی حالیمون نبود
جز حصیر کهنه روی پنج دری
دیگه چیزی جای قالیمون نبود
با صدای تیک تیک ساعت مون
نمی خوام با کوچه ها خو بگیرم
نمی خوام سایه باشم روی دیوار
که زیر خاطره ها بو بگیرم
+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه یکم دی 1385 و ساعت
12:50 |