تبليغاتX
                                                                                                                  عشق پاک ما
 
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 19:40 |
موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 12:29 |

استاد مي گويد:ديدگانت را ببند,  و يا حتا با ديدگان گشوده ,  گروهي از برندگان را در پرواز تصور كن .

 

اكنون بگو چند پرنده ديدي ؟ پنج ؟ يازده ؟ شانزده ؟

 

پاسخ هر چه باشد – و گفتن اين كه چند پرنده ديده شده ,  بسيار دشوار است – در اين تجربه كوچك يك

 

چيز كاملا" آشكار مي شود . مي توان گروهي از پرندگان را تصور كرد ,  اما تعيين تعداد پرندگان آن گروه از

 

اختيار آدمي خارج است . هر چه هم كه آن صحنه واضح ,  مشخص و دقيق باشد . بايد پاسخي به اين

 

پرسش وجود داشته باشد:

 

- چه كسي تعداد پرندگان را دركه آن صحنه ظاهر شدند   تعيين مي كرد؟

 

 آن شخص تو نبودي!

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 10:29 |
     

اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم، اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم، اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم، اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم، اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم، از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم، تو را نسيم ملايمی می کردم از تو خدايی بزرگ می ساختم، تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 18:48 |