تبليغاتX
                                                                                                                  عشق پاک ما
 

 

آرتور اش قهرمان افسانه اي تنيس هنگامي كه تحت عمل جراحي قلب قرار گرفت ,  با تزريق

 

خون آلوده , به بيماري ايدز مبتلا شد . طرفداران آرتور ازسرتاسر جهان نامه هاي محبت آميز

 

برايش فرستادند . يكي از دوستان وي در نامه خويش نوشته بود : " چرا خداوند تو را براي

 

ابتلا به چنين بيماري خطرناكي انتخاب كرده ؟ "

 

آرتور اش ,  در پاسخ اين نامه چنين نوشت : "  در سرتا سر دنيا بيش از پنجاه ميليون كودك به

 

انجام بازي تنيس علاقمند شده و شروع به آموزش مي كنند . حدود پنج ميليون از آن ها بازي

 

را به خوبي فرا مي گيرند . از آن ميان قريب پانصد هزار نفر تنيس حرفه اي را مي آموزند .

 

شايد پنجاه هزار نفر در مسابقات شركت مي كنند . پنج هزار نفر به مسابقات تخصصي تر راه

 

مي يابند . پنجاه نفر اجازه شركت در مسابقات بين المللي ويمبلدون را مي يابند . چهار نفر به

 

مسابقات نيمه نهايي راه مي يابند و دو نفر به مسابقه نهايي . وقتي كه من جام بهترين تنيس

 

باز جهان را در دست هايم مي فشردم ,  هرگز نپرسيدم كه " خدايا چرا من ؟" و امروز

 

وقتي كه درد مي كشم ,  باز هم اجازه ندارم كه از خدا بپرسم : " چرا من ؟

 

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 11:22 |
                                                           

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.
هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 19:51 |