بهترين شعري كه من شنيدم از شهريار هستش
آمدي جانم به قرابانت ولي حالا چرا....
داستان اين شعر رو پائين آوردم

شهريار دانشجو بود تو تهران،دانشجوي رشته ي پزشكي،تو تهران عاشق يه دختري ميشه كه با هم قرار ميزارن كه مال همديگه باشن اما خانواده ي دختر مخالفت ميكنن اما دختر اين موضوع رو به شهريار نميگه و طوري وانمود ميكنه كه انگار خودش ديگه شهريار و نميخواد و شهريار با دلي شكسته بر ميگرده به شهر و ديار خودش اما اين عشق چنان در قلب شهريار شعله داشت كه بعد چند مدت اونو از زندگي انداخت طوري كه باعث شد كه رشته ي پزشكي رو رها كنه و اين شكست عشق جرقه اي باشه براش در زمينه ي شعر و شاعري .شهريار تا زمان پيري شعر ميگفت تا اينكه يه روز دلش شديدا گرفته بود و تصميم گرفت بره تهران به پارك ملت روي همون صنديلي كه يه روز با معشوقش نشسته بودن بشينه و به ياد اون ..........شهريار عاشق بر روي همون صندلي نشسته بود و به عشق شكست خوردش فكر ميكرد و ...............تا اينكه يه بچه ي كوچولو توپش و قل داد طرف پاي شهريار و سريع اومد تا توپشو بگيره شهريار دولا شد تا توپ بچه رو بهش بده كه ديد ازون ور مادر بچه مياد دنبالش وقتي شهريار سرش و بلند ميكنه كه زن ازش تشكر كنه يه لحظه تمام وجودش سرد ميشه آره اين همون معشوقه ي شهريار بود همون كه اونو تنها گذاشته بود وقتي هر دو در مقابل هم ايستاده بودن و به چشماي هم نگاه ميكردن زن شروع كرد به گريه كردن و به پاي شهريار افتاد كه منو ببخش من مجبور بودم كه اي كارو كنم و.........شهريا كه نميتونست ببين معشوقش در برابر چشماش التماس و زاري ميكنه همون جا اين شعر و گفت.............
آمـدي جـانم به قرابانت ولي حالا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.......
اميدوارم مثل من گريتون نگرفته باشه





راستي بهترين شعري كه تا حالا شنيديد چيه؟ تو قسمت نظر ها بنويسيد



