تبليغاتX
                                                                                                                  عشق پاک ما
                                                      سلامی به زیبایی عشق.با عرض معذرت از همه دوستان به خاطرتاخیرمون باور کنید عذرمون موجه بوده.از نظرای قشنگتونم ممنونیم.

                     "لحظه ی دیدار نزدیک است"
                            
و من چه سخاوتمندانه بهترین جای قلبم روبرات آماده کردم تا با

تمام احساسم از تو پذیرایی کنم.

لحظه ها... ثانیه ها.. دقایق... پاکند و مقدس... یادآور روزهائی پاک که جوششی ناب مهمان قلب من میشد. روزهائی که ندانسته به شبیخون قلب و احساس دعوت میشدم. روزهائی که ندانسته خدا لطفش را شاملم ساخته بود و مرا در میهمانی نور و باران پذیرفته بود.

امروز ۱۳ اردیبهشت بود...برای اولین بار دیدمت محمدم...ساعت حدود۱۵ /۱۱صبح...بیتابی...دلهره...کیست این آبی آرام بلند؟...به انتظار آمدنت بودم ...بعد از ۸ماه دوری...بیقراری...انتظار...خوب می دونم محمدم شما هم با من هم احساس بودید

 سلام عشق پاکم...

یادمه لحظه اول که دیدمت خجالت کشیدم تو چشمات نگاه کنم..و این حادثه شیرین بارها برام تکرار شد...

پسری از جنس آسمان...  از آن سو می آید...آرام قدم بر میدارد...میداند که قلبم دیوانه وار برایش می تپد...سلام می کند...از شوق دیدنش انگار جان می سپارم...و از اینجا برای من تولدی دیگر است...آغازی از عشق...

اصلآ باورم نمیشد...انگار تو خواب بودم...محمدم همان طوری که فکرشو می کردم...باوقار...با شخصیت...مهربون...هر چی بگم کم گفتم...و باز هم منو بیش از پیش شرمنده بزرگواریش کرد...

گفتی برتر از لیلی و مجنون…!... و براستی آری…

من اینجا… تو آنجا… زمزمه ی دلتنگی… اندوه بیقراری… من برای تو… تو برای من… آغوش پاک تو… دستان لرزان من… طوفان ها… سختی ها… دردها… فاصله ها… اما…

با هم اشک ریختیم… با هم کمیل خواندیم… با هم خندیدیم… با هم دعا کردیم… با هم ایستادیم… با هم ساختیم… با هم ماندیم… با هم "یا علی" گفتیم… با هم… با هم…

با هم بودیم… با هم خواهیم بودمحمدم

چند روزه به خاطر این روز خاص شور و شوق عجیبی دارم  محمدم

محمد خودم وقتی به من گفتید مجدد می تونیم همدیگرو ببینیم از خوشحالی داشتم پر در می آوردم انگار خدای مهربون همه کارارو جور کرده بود...خدایا شکرت...باورم نمی شد اینقدر زود همدیگرو مجدد ببینیم...

باورم نیست هنوز...

چه عاشقانه از پس کوچه های خلوت دلتنگیمان آمدیم و... و چه غریبانه از پس آن کوچه ی دلگیر هر یک به سوئی رفتیم... یادم نمیرود چگونه هر دو، درد را در دل محبوس و اشک را از چشمانمان گرفتیم تا آن یکیمان غصه دار نشود...

لااقل خودم را خوب یادم هست که لحظه های آخر بین بغض هایم نفس عمیق میکشیدم و پلک بر هم نمیزدم تا مبادا اشکهایم جاری شود و قلبت را به درد آورم... حتی وقتی میدیدم اشک در حال حلقه زدن در چشمان زیبای تو است، با خنده سعی در شاد کردنت داشتم....محمد خودم 

اما... وقتی مطمئن شدم از پیچ آن کوچه ی دلگیر پیچیدی در را بستم و... و براستیکه چه غریبانه بر دیوار تکیه داده و گریستم...

و اینک...

باورم نیست هنوز سهمم از آن همه انتظار دیداری کوچک شد و دیگر بار فاصله ها...ولی بازم خدارو شکر کردیم محمدم...

لعنت بر این فاصله ها که زندگی را از من میگیرند...

نفرین بر این فاصله ها که همیشه برایم حسرت آورده اند و...

و تو خود بهتر میدانی درد مرا...

بین آدم ها که هستم... هر کلام عاشقانه شان به یکدیگر و هر نگاه پر محبتشان به سادگی دلم را میشکند... چراکه یادم از دوری عشق خودم می آورد...

درس... دانشگاه... کار... هیچ کس... هیچ چیز نمیتواند مرهم این قلب خسته باشد... دلخوشی ام تنها زنگ تلفن و sms و امید برای دیدار بعدی است... و" این تمام سهم من از حضور توست"...محمد خودم...

اما...

این را باور دارم... که جز تو آرامم نیست و جز تو نمیتوانم حرفی برای عشق داشته باشم.

این را باور دارم که جز تو سعادتم نیست...

عقل و عشق... همه و همه... تنها تو را برایم فریاد میکنند... همین!

حقیقت عمیق قلبم را دریاب و در اعماق قلب خویش درک کن

اینکه:

محمد من...؟

برای توام تا زنده ام... حتی اگر از آن من نباشی...!!

 چرا که "باور دارم" حتی اگر برای من نباشی هم عاشقم...

پس اینک که با منی خدا را بر این موهبت شکر میگویم...

پاسدار لطفش هستم...

و عاشقانه میکوشم لیاقت قلب پاک و اندیشه ی خدائی ات را بدست آورم...

و...

 از خدا میخواهم زیستن تا ابدهای زندگیم در کنار تو را به من هدیه کند محمدم

 

 

 

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:40 |