تبليغاتX
                                                                                                                  عشق پاک ما
تو را به جاي همه کساني که  نشناخته ام دوست مي دارم.
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم.
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي خاطر نخستين گناه.
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم.
تو را به جاي همه کساني که دوست نميدارم  دوست مي دارم
سپيده که سر بزند در اين بيشه زار خزان زده شايد دوباره گلي برويد شبيه آنچه در بهار بوييديم
پس  به نام زندگي هرگز مگو هرگز...

عزيزم دلم برات خيلي تنگ شده . وقتي ياد لحظه هايي كه با هم بوديم مي افتم گريم ميگيره چقدر روزاي با هم بودنمون زود گذشت . ولي بازم صبر مي كنم تا بازم روزي برسه كه دستامونو توي دست همديگه بگيريم.

دوستت دارم خيلي زياد...

 

محمدم خيلی وقت بود نشد تو وبلاگ مطلب بنويسيم.امروز بازم

اومدم برات حرفای دلم و بنويسم.عزيزم بازم از همه خوبيا و محبتات تشکر

ميکنم گلم.هميشه تو قلبمی و می پرستمت.خيلی دوست دارم.

تقديم به تو که بهترينی:

تو همونی که تو رويام تو رو من خواب می ديدم

تو چشات اسمون و افتاب و مهتاب می ديدم

زلفات و شب می خره ماه توی اون لونه کنه

مثل من صدها دل و عاشق و ديوونه کنه

تو اونی همونی تو اونی همونی

از تو قلک چشات سکه های رنگارنگ می ريزه روی هوا

با صدای خنده هات ميشه از ستاره پر اسمون رو سياه

تو اونی همونی تو اونی همونی

تو همونی اگه شب قصه بگی

چشم بی خوابم و خواب می کنی

تو همونی اگه با من بمونی

من و از ارزو سيراب می کنی

تو اونی همونی تو اونی همونی

از تو قلک چشات سکه های رنگارنگ می ريزه روی هوا

با صدای خنده هات ميشه از ستاره پر اسمون رو سياه

تو اونی همونی تو اونی همونی

محمد خوبم دوست دارم از همه دنيا بيشتر و هميشه تو قلبمی و با توام .

عزيزم خيلی دوست دارم.می خوام کلماتی و پيدا کنم که همه احساسم و

با تمام وجود بيان کنه ولی احساسم کلمات و کم مياره **

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:24 |
این شب مهتابی ام را با تو قسمت می کنم

تا سحر بی خوابی ام را با تو قسمت می کنم

تا تب و تاب مرا وقت سرودن حس کنی

یک غزل بی تابی ام را با تو قسمت می کنم

از دو نیمه، نیمه ی دلمردگی سهم خودم

نیمه ی شادابی ام را با تو قسمت می کنم

تو اگر یک جرعه توفانم دهی، من موج موج

مستی گردابی ام را با تو روشن می کنم

بعد عمری حاصلم این است و من امشب همین

خلوت سهرابی ام را با تو قسمت می کنم

صبح فردا هم- اگر پیشم بمانی امشبی

آسمان آبیم را با تو قسمت می کنم

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

همه اندیشه ام اندیشه فرداست،

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان – در بستر شب – خواب و بیدار است،

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز...

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز...

رود آنجا که می بافند کولی های جادو، گیسوی شب را

همان جاها، که شبها در رواق کهکشانها عود می سوزند

همان جاها، که اخترها، به بام قصرها، مشعل می افروزند

همان جاها، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند

همان جاها، که پشت پرده شب،

 دختر خورشید فردا را می آرایند،

همین فردای افسون ریز رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته ست

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که مارا روز دیدار است

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

همین فردا، همین فردا...

... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

زمان، در بستر شب، خواب و بیدار است،

سیاهی تار می بندد،

چراغ ماه، لرزان، از نسیم سرد پاییز است،

دل بی تاب و بی آرام من، از شوق لبریز است،

به هر سو چشم من رو می کند: فرداست!

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند...

...من آنجا، چشم در راه توام، ناگاه:

تو را، از دور می بینم که می آیی،

تو را، از دور می بینم که می خندم،

 تو را، از دور می بینم که می خندی و می آیی،

...نگاهم باز حیران تو خواهد ماند،

سرا پا چشم خواهم شد.

تو را در بازوان خویش خواهم دید!

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت.

برایت شعر خواهم خواند،

برایم شعر خواهی خواند،

تبسم های شیرین تو را، با بوسه خواهم چید!

و گر بختم کند یاری،

در آغوش تو...

 ... ای افسوس!

سیاهی تار میبندد،

چراغ ماه، لرزان، از نسیم سرد پاییز است،

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز

زمان – در بستر شب – خواب و بیدار است

                                                              فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:57 |